چه کسی از دموکراسی می ترسد ؟
« دموکراسی در ابتدا نوعی توهین بوده است » . و رانسیر معتقد است که باید توان رسوابودگی دموکراسی را به آن باز گرداند .بی آبروئی و رسوایی دموکراسی ،بیش از هر چیز ،در برابری بنیادی میان « شایسته » و «غیر شایسته » است . برابری نه در همه ابعاد ،بلکه برابری در شایستگی برای حکمرانی ..
این برابری بنیادی ، پیش شرط دموکراسی است، در این معنا ،دموکراسی نه شکل ویژه ای از حکمرانی بلکه بنیاد خود سیاست است .... رسوائی دموکراسی ، رسوائی سیاست نیز هست و رسوائی سیاست ، رسوائی برابری.
دموکراسی نه حکومت مبتنی بر نمایندگی و قانون اساسی و نه آن نوع جامعه ای است که بر پایه ی بازار آزاد سرمایه داری بنا شده باشد ،بلکه حکومتی است که در آن « هرکس » ( فارغ از ویژگی های شخصیتی و قومی اش ) ،حق حکومت کردن را داراست .چنین ، بدگویی ازفردگرایی دموکراتیک ،به سادگی نفرت از برابری بنیادی است که بواسطه آن ، بخشی از روشنفکران مسلط اصرار دارند که تنها نخبگان، شایسته ی هدایت ، راهبری و فرمانداری رمه ی کور هستند
رانسیر توضیح می دهد : افلاطون در کتاب سوم « قوانین » (Lois III, 690a-c)، هفت موقعیت را مطرح می کند که بواسطه ی آن موقعیت ها ، فرد ،شایسته ی دارا بودن حق فرمان دهی می گردد . چهار موقعیت به طور مستقیم یا غیر مستقیم به اصل فرد و چگونگی تولد او مربوط می شود ( حق فرماندهی پدران بر فرزندان ، سالخوردگان بر جوانان ، اربابان بر بندگان ، اصیل زادگان بر عوام ) ، دو موقعیت نیز با شاستگی های شخصی پیوند می یابد ( توان و آگاهی یا قدرت و معرفت) . موقعیت هفتم اما تنها بر «بخت و اقبال » دلالت دارد . بر « انتخاب خدا »، بر قرعه کشی و همین موقعیت هفتم است که با دموکراسی پیوند می یابد .جوهر دموکراسی ، نه انتخابات است ، نه مباحثه ( در الیگارشی هم مباحثه وجود دارد ) ونه دولت مبتی بر قانون ( همه انواع رژیم های سیاسی به حقوق و قوانین متناسب با خودشان ، احترام می گذارند ) . بلکه شانس - شانس برابر شهروندان ،در به دست گرفتن قدرت - است . رسوائی و بی آبروئی دموکراسی و آنچه که نفرت از دموکراسی را بر می انگیزد ، همین برابری بنیادی همه با همه است . برابری ای که بواسطه ی آن مسوولیت ها ،لزوما به کسانی که شایستگی آن را دارند نمی رسد. چنین ، رانسیر یکی از آپوریا های دموکراسی در دوران معاصر را طرح می کند .
غالبا این مساله بدیهی انگاشته می شود که برای حکومت کردن ، باید حداقلی از اقتصاد ، حقوق ، علوم سیاسی و .... را دانست. فراخوانی شایستگی های فردی به عنوانی معیاری برای حکمرانی ، در ادبیات افلاطون ، چیزی جز فراخوانی آریستوکراسی نیست ....اگرچه جامعه مدرن ، رویکردی مخالف نسبت به آریستوکراسی دارد و نظام انتخابات را تجویز می کند ،اما آنچه به دست می آید نه دموکراسی که گونه ای الیگارشی است؛ بواسطه ی نظام انتخابات ، قدرت به کسانی می رسد که بیشترین تمایل به کسب آن را داشته و توانایی اقناع دیگران و همراه کردن آنها را با خود دارند. هرکسی که نمایش بهتری ترتیب ببیند و امکانات مادی ( سرمایه ) و معنوی ( رسانه ) بیشتری داشته باشد ، آن را به دست خواهد آورد ؛ در تضاد با این اصل قدیمی که قدرت را باید به کسانی داد که طالب آن نیستند .این بدترین وضعیتی است که افلاطون می تواند تصور می کند : آنهایی که قدرت را دوست دارند ، واجد آن هستند .... آنچه امروز دموکراسی نامیده می شود، بر خلاف جوهر آن ( برابری بی قید و شرط ) ، چیزی است در میانه و در نوسان میان آریستوکراسی و الیگارشی .
چنین ، در نظر گرفتن دموکراسی هم چون یک رژیم پارلمانتاریستی مبتنی بر قانون اساسی منجر به فراموش کردن قاعده ی اصلی دموکراسی شده است.
رانسیر تصریح می کند که دموکراسی هرگز به یک رژیم سیاسی قابل تقلیل نیست و نمی توان آن را در یک شکل حقوقی-سیاسی تعریف کرد .نه بدین خاطر که دموکراسی ، نسبت به این اشکال بی تفاوت است ،بلکه از آن رو که «قدرت مردم » همواره بیرون از این اشکال قرار دارد و هیچ گاه به طور کامل در نهادها درونی نشده و بواسطه ی آنها بازنمائی نمی شود. قدرت دموکراتیک مردم ،هر گاه که به جریان بیفند ،مازادی است که خود را بر انواع اشکال نهادی تحمیل می کند .
دموکراسی محدوده ی امر مازاد و باقی مانده ای است که همچون نیروی برسازنده ظهور می کند.دموکراسی « فوران سیاست » است . سیاست نه به معنای مصوب کردن و به صورت قانون در آمدن اصول و قوانین اجتماع ، بلکه سیاست در معنائی که هیچ arche ای ندارد و یکسر آنارشیک است . مطابق با رانسیر ، خود نام « دموکراسی » این موضوع را تائید می کند .همان طور که افلاطون خاطر نشان کرده است ، دموکراسی هیچ arche و هیچ پیمانه ، مقیاس و واحدی ندارد. تکینگی کنش archein+demos به جای demos+ cratein به یک بی نظمی آغازین وابسته است ؛ آنجا که demos ، همزمان هم نامی برای اجتماع و هم نامی برای تقسیمات آن است . و سیاست ،بدین معنا ، حوزه ی ویژه ی زندگی سیاسی را از سایر حوزه ها جدا نمی کند . بلکه همه اجتماع را از خودش تفکیک می کند.
از نظر رانسیر ، دو شیوه برای شمارش یک اجتماع وجود دارد .نوع اول اینکه می توان یک اجتماع را مجموعه ی اعضاء آن و کیفیت ها و ویژگی هائی که آن اعضاء واجد آن هستند ، در نظر گرفت . این شیوه در ارتباط با فرایند مدریتی است که رانسیر Police می نامد.شیوه ی شمارش دیگر ، اینکه می توان ،علاوه بر آن مجموعه ی اعضا ، نوعی افزوده و مکمل بر این مجموعه را در نظر گرفت ، به عبارت دیگر بخش آنهایی را که هیچ بخشی ندارند و در هیچ بخشی جا نمی گیرند؛ بخشی که تمامیت اجتماع را از بخش ها ، کارکردها و مکان ها و خصوصیاتش تفکیک می کند. سیاست با این نوع دوم پیوند می یابد . و چنین ، نه یک حوزه ی خاص که فرایند ی است با پیشفرض آغازین برابری همه با همه .
در اینجا برابری دیگر هدفی در پیش رو ( مانند یک وضعیت اقتصادی یا اجتماعی برابر میان شهروندان ) نیست ، بلکه پیش فرضی است یونیورسال و جهان شمول .
برابری را نه به عنوان هدف و نقطه ی پایان فرایند رهائی ، بلکه باید آن را به عنوان نقطه ی عزیمت درک کرد . میان تمام انسانها ، برابری بنیادی وجود دارد که نابرابری های اجتماعی آن را نقض کرده اند ... اگر چه میان انسانها تفاوت های طبیعی وجود دارد و ممکن است که همه به یک اندازه قادربه فکر کردن نباشد ، اما در همه به یک میزان این اراده به فکر کردن وجود دارد.
رسیدن به یک اجتماع برابر با انجام تغییرات اجتماعی ، که برنامه ی اولین کمونیست های آرمان گرا- مانند پی یر لرو (Pierre Leroux, 1830) - بود ، میراثی است از برادری اسپارتی و برابری مسیحی .
برادری اسپارتی یک وضعیت پسینی رومانتیک بود از اجتماعی که از جنگ دست کشیده است .وبرابری مسیحی نوعی برابری بندگان . برابری دموکراتیک ، اما نه برابری اربابان اسپارتی و نه بندگان مسیحی است ، بلکه برابری در نقطه ی آغاز و در آستانه ی فوران سیاست است .
منبع :
Jacques Rancière(2005), La Haine de la démocratie, Paris, La Fabrique.-
Jacques Rancière(1998) , « La communauté des égaux », Aux bords du politique, Paris, La